درباره

دسته بندی ها

لینک های روزانه

جستجو
:: صفحه اصلی | تماس با من | پروفایل | تیتر کل مطالب | RSS :: زندگی زیباست , بدی از ماست

آقو ما به دنیا اومدیم انقلاب شد، حرف زدیم جنگ شد

راه رفتیم کودتا شد، رفتیم مدرسه جنگ تموم شد

درس خوندیم هی نظاموی آموزشی عوض شد

رفتیم دانشگو کنکور ول شد، رفتیم سربازی معافیت آزاد شد

رفتیم سرکار مملکت تحریم شد، خواستیم ازدواج کنیم طلا گرون شد

گفتیم بریم خارج پاسپورتمون دی پرت شد، الانم اینترپل دنبالمونه

هه هه هه هه یعنی له لهما!

با این شرایط که پیش میره آقو فکر کنم مشکل از ما باشه اگه بمیریم

شاید دنیا بهشت شد هه هه هه…

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط : UNKNOWN | دسته :

 

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟
پیرمرد: معلومه که نه!
- چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟!
- یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟!
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟
- خوب... آره امکان داره
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
- خوب... آره این هم امکان داره
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
- آره ممکنه...
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما!
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه
- مرد جوان همچنان نیش لبخندش بازتر شد
- یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین
- اوه بله... حتما و تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست

- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟!
و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان دور شد ...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط : UNKNOWN | دسته :

 

شرافت، یعنی همیشه کار درست را انجام دهید حتی اگر کسی شما را تماشا نکند .

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط : UNKNOWN | دسته :

یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند؛ بعد از یک ماه دختری را سر کوچه می‌بینه و بهش تیکه میندازه! یکی از دوستاش میگه می‌دونی این کی بود؟! میگه نه! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی! عذاب وجدان می‌گیره میره خونه رفیقش؛ رفیقش داشت مشروب می‌خورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمی‌دونستم خواهر تو بود! دوستش پیکشو می‌بره بالا میگه: به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد و خوابید ولی خواهرمو نشناخت…

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ توسط : UNKNOWN | دسته :

http://pic.photo-aks.com/photo/animals/wolf-fox/medium/wolf-background-black.jpg

فانوسهای شهر میدانند بیهوده روشن اند و سگان شهر میدانند بیهوده بیدارند وقتی در روشنی روز دزدها به میهمانی کد خدا میروند.

نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط : UNKNOWN | دسته :

 شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر

  شخصیت من چیزیه که من هستم

  اما برخورد من بستگی داره به اینکه تو

کی باشی.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط : UNKNOWN | دسته :